تبلیغات
آموزش شبکه - مطالب دی 1392
 
آموزش شبکه
درباره وبلاگ
این پنجمین سال درگذشت پدرمه روز سختی بود سخت بود هر زمان بهش فکر می کنم تنم میلرزه
آخرین کلمات آخرین صبحانه آخرین خدا حافظ و آخرین کلمه ها مراقب باش . و کمی بعدتر در بیمارستان روی تخت اورژانس اتاق CPR دکتر گفت تمام شد و من چه ساسیمه به داخل دویدم و صدا زدم با باااااااااااااااااااااااااااااااااااااا پاشو نرووووووووووووووو تو خوب بودی     تنهام نذاررررررررررررررر و پرستار دستمو گرفت و برد بیرون خرم کرد گفت مادرت داره میاد خوب نیست آروم باش بفرستش بره خونه بعد بهش بگو خواهرم رسید زنگ زدم پسرخالم اومد و خواهرم رو برد با مادرم بعد از یک ساعت یا دو ساعت که رفتم خانه خانه رنگی نداشت سخت بود سخت بسیار سخت و غیر قابل باور هنوز هم باور ندارم مادرم امد نمیدانستم چه بگویم فقط صورتم را که دید فهمید چه روزهای سختی گذشت حس می کردم دنیا تمامه دیگه نباید باشم آخه دیگه پشت ندارم پدر ندارم کاش من هم میرفتم . به نظر من پدر و ماد مانند ستون اصلی برجی هستند که در طبقه همکف است وبهش دسترسی داری و آنقدر راحت دسترسی داری حواست ازشون پرت میشه و زمانی که می روند میبینی آن برج با ان عزمت و بزرگیش از بین رفت و به سختی میشه گفت شاید یک خانه با چارچوب لرزان و خراب باقی مانده که با بادی از هم میپاشد .شادی روح پدرم کربلایی حسن ظفرمهاجر صلوات و فاتحه .
پدرم بارش باران خدا بود
پدرم حاکم پیمان وفا بود
پدرم جلوه ایمان و رضا بود
پدرم بر سر ما مرغ هما بود
پدرم در همه حال کارگشا بود
پدرم آیت آینده ما بود




نوع مطلب : خاطرات من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :